(قصه دوّم) علمدار روایتگری : حاج شیخ عبدالله ضابط
آدم وقتی میاد اینجا تو طلائیه حیا می کنه بایسته پاهاش بِهِش التماس می کنن میگن بشین ؛ اینجا خیلیا افتادن . خاک بردار که خیلیا بدنشون خاک
شد اینجا ، اینجا اگر دِلت با صفا باشه عِطر احساس میکنی چون این شهدای طلائیه سال های سال رو زمین افتاده بودن ؛ اونجا نِیزار بود ، پل
بود , بعداً که آب خشک شد رفتن بدنا رو اُوُردن بعضی بدنا 13 سال اونجا بود ولی هنوز سالم بود . 13 سال ولی صورتش سالمه بدنش اسکلته ها
ولی چشماش انقدر زیباست همون چشمی که وقتی زُولِیخا به یوسف می گفت : خیلی چشمات قشنگه می گفت : زولیخا خانوم منُ وقتی زیر خاک
می ذارن اوّل چشمام می تِرکه بعد این بدنم کرم می افته امّا شهید 13 سالِ بدنش زیرآفتاب افتاده چشماش سالم ، باز، زبانش زیبا... حاج رحیم
سالمی که اینا رُو از زیر خاک در اُورده بود به من می گفت: خدا می دونه دهنش باز بود اما خاک تو دهنش نرفته بود . شهدا چیکار کردن..؟
عملیات مسلم بن عقیل فرمانده گردانشون حاج بهزاد می گفت: وقتی ما رمز عملیات رُو گفتیم صف پهن شد ، باز شدن از همدیگه رفتم جلو گفتم
بچه ها برید تو صف دیدم قمقمه هاشون رُو باز کردن آب می ریزن رو زمین؛ گفتم 15 کیلومتر راهِ چرا آبُ می ریزی؟ گفت: مگه خودت رمز
عملیاتُ نگفتی «یااباالفضل العباس» ما حیا می کنیم آب با خودمون برداریم و با رمز«اباالفضل» بریم عملیات حاج رحیم می گفت: بچه های این
عملیاتُ شهداشونُ من خودم بعضیاشونُ ازتو غرب اُوردم (منطقه مندلی) می گفت خدا می دونه بعضیاشونُ می دیدم قمقمه ها باز بود و آب
نخوردن گفت: بعضی شهدا درِ قمقمشون بسته بود قمقمه پُر آب بود وقطره ای آب نخورده بودن و تشنه جان داده بودن. رو پیراهنشون نوشته بودن
«قربون لب تشنه ات حسین فاطمه(س)» ایشون می گفت هنوز من این قمقمه های آبُ دارم تو تبریز؛ آب نمی شه سالم بمونه مگردر جوار یه وجودی
باشه که همه چیزشُ داده و وجود گرفته از خدا .
هرکه ازتن بگذرد جانش دهند چون که جان درباغ جانانش دهند
شهداء اوّل در پشت جبهه اینُ فهمیدن ، دیدن وقتی خیلی میان پائین خیلی میرن بالا وقتی سرشونُ به سجده می ذاشتن در نصفه های شب نماز شب
می خوندن تو نماز شبشون احساس می کردن وجود دارن پیدا می کنن. یکی از پدرای شهید می گفت : ایشونُ هر وقت بچه ها پیداش نمی کردن ،
بچه های لشکر ثار الله می فهمیدن حتماً مشغول عبادته (چقدر فهمیدس) می دونه وقت کمِ ، می دونه بزودی قرار ملاقات با خدا رُو داره هر لحظه
فرصت داشت یه گوشه ای سرش به سجده بود ؛ چون می فهمیدن وقتی هرچی پائین تر باشی بیشتر چیزی گیرت میاد هرچی ادب و تواضع داری
پُر بیشتر میشی اینُ می فهمیدن . از این عبادت شروع کردند ، از این نماز شبها بود ؛ تو نماز شبشون بود خدا پذیرفتشون... صادقانه کسی رفت
در خونه خدا گفت : خدایا منُ نمی خوای همین یک کلمه رُو کسی صادقانه گفت . صادقانه هر کس با خدا حرف زد اگر خدا گفت چرا تورَم می
خوام تمومه خودش می فهمه عوض شده اینُ می فهمه . خدا به کسی بگه تو رَم می خوام به این سادگی به دنیا آلوده نمیشه .
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ از یمن دعای شب و ورد سحری بود
« پایان قسمت دوّم »

| نوشته شده توسط امور اینترنتی هیئت یا زهراء (س) و عباس جان (ع) در شنبه 25/3/1387 و ساعت 8:35 عصر |
نظرات دیگران()